|
بهترین ها همیشه در خاطره ها خواهند ماند...
|
||||
|
|
||||
سلام خیلی وقت بود نیومده بودم سراغ این وبلاگ بیچاره و هی دوست جونام نظر ( همراه با غر غر) که کجایی؟؟ حالا اومدم اما امان از زندگی شلوغ پلوغ یه کم سخته همه چی قاطی شده کنکور کمبود وقت درسا امیدای مامان و بابا بلاتکلیفی دوری از دوستام کم خوابی برگشت یه نفر تو زندگیم وااااییی پر از نکات مثبتم من ! خداجون کمکم کن بدجور دارم گیج میشم نمی خوام این حرفو بزنم اما انگار دارم کم میارم دوست جونام واسم دعا کنید کلی به دعاهاتون نیاز دارم با نظراتون خوشحالم کنید دوستون دارم هوارتا . . .
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 23:40 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

سلام خداحافظ! دیگر برای تو که زنده تر از مایی برای آدم هایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند حرفی ندارم نمی خواهم آزارشان بدهم بگذار تا به آن چه که خو گرفته اند زندگی کنند برای آنها چه فرقی میکند که از این سرمای ناروای زمستان نگاه ها دلی بلرزد یا که مورچه ای از تنهایی به خود بپیچد! . . . همان بهتر نباشی و دق نکنی برای آنهایی که بسیار بسیار تر خوش بخت ترند برو . . . برو که در این دو وجب خاک خدا جایی برای تو نیست که باشی ! نوشته ی مجتبی معظمی در وصف مرحوم حسین پناهی عزیز - 5 مرداد 83
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0:33 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

سلام دوست جونام ناراحتم خیلی زیاد یکی از بچه ها که تو مرکز نگه داری از بیمارای سرطانی باهاش آشنا شده بودم دو روز پیش فوت کرده مثل فرشته ها بود بهشتی و خوب و مهربون واسش فاتحه بخونید دختر نازنینی بود آوای گلم همیشه دوستت دارم و حرفاتو به خاطرم سپردم تا همیشه آروم بخواب نازنینم . . . کاش گیتار زندگی هرگز آهنگ جدایی نمی زد .
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 23:7 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

صبور باش فردا حکایت این بازی هم تمام میشود هیچ کس همه چیز را برای همیشه به باخت نمیدهد . . . این بازی آن قدر ادامه خواهد داشت که یا سپیده سر بزند و یا ما لباسی سپید بر تن کنیم
+
نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 21:0 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

در گذر گاه زمان ... خیمه شب بازی دهر... با همه ی تلخی و شیرینی خود میگذرد... عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر میگیرند... و فقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست نا خورده به جا میمانند...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 11:40 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

الو ... الو ... سلام فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره .مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه ؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنما . . . بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکست : ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم . . . تو رو خدا .... شنید : چرا ؟ ولی این خلاف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی ؟ آخهخدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم . ده تا دوستت دارم . اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم ؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم ؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن . مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما با هم دوست نیستیم ؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته ؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد ؟! خدا پس از تمام شدن گریه هیا کودک گفت : آدم محبوب ترین مخلوق من چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت . کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهیشان میخواستند . دنیا خیلی برای تو کوچک است . . . بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی . . . و کودک در کنار گوشی تلفن در حالی که لبخندی شيرين بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود . . .
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 15:47 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود . جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی : (( هستم )) نگریستم . . . اما چیزی نبود . گفتم : (( نیستی )) باز گفتی : (( هستم )) بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی . این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمی تو در دل ام ریخت . من داغ شدم گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم . گفتم ( هستی هستی این من هستم که نیستم . )) گفتی : (( غلطی )) و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود . وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه های سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه . . . فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند . یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش می خواهد خیره شود . . . تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دستهام را فتح کردی . انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند . تو ترانه های عاشقانه می سرودی و من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود و من نیست شده بودم . گفتی : (( حال چگونه است ؟ )) گفتم : (( تو همه آب من همه عطش .تو همه ناز من همه نیاز . تو همه چشمه من همه تشنگی . )) گفتی : (( تو همچنان غلطی )) و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود . فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم . ناخن هیم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی . گفتی : (( برخیز )) گفتم : (( نتوانم )) بهد ناگهان چشمانت تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هایم را از گونه هایم ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : (( این چیست ؟ )) گفتی : (( اندوه ! اندوه ! )) بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا غرق در اندوه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت . گفتی : (( حال چگونه است ؟ )) دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود . هر چه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : (( چنین کنند با عاشقان . . . ))
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 21:20 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

مانده ام در كوچه هاي بي كسي
سنگ قبرم را نمي خواند كسي
مرده ام خاكسترم را باد برد
بهترين يارم مرا از ياد برد...
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بی خبر از همدیگر آسودن چه سود.
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود.
زنده را باید به فریادش رسید.
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
من تجربه کردم که کسی یار کسی نیست
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که بی من در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 22:54 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

دنیا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ... کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری ... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند ... و این رنج است ... (دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 14:57 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

کاش وقتی زندکی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم..... کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم.... کاش وقتی آسمان بارانیست اززلال چشمهایش تر شویم.... کاش شب وقتی تنها میشویم با خدای یاس ها خلوت کنیم.... کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم..... کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار ه دلها وا کنیم...... کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانی تر آسمانی تر کنیم...... کاش در نقاشی دیدار مان شوق ها را ارغوانی تر کنیم....... کاش وقتی شا پرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها گریان شویم.....
+
نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 14:50 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

خداحافظ برای تو چه آسان بود خداحافظ برای تو رهایی داشت برای من غم تلخ جدایی داشت تو ای محبوب خوب من سلام تو طلوع پاک شبنم بود غروب ظلمت تاریکی وغم بود سلام تو شروع آشناییها نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده خداحافظ خداحافظ خداحافظ
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 21:30 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|

دختری با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ترسیم میکرد. شاید فکر می کرد که هر چه این قلب را بزرگ تر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد. بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف شود شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد قلب ماسه ای جایی گیر نکند. از زاویه های مختلف به آن نگاه کردشاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن شود همان چیزی شده که دلش می خواست. به قلب ماسه ای اش لبخند زد از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یه تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند! برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مئاظبت داشت نشست پیشه قلب ماسه ای و با دستش اون رو نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشه برای اینکه باد قلبش رو ندوزده با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواستپیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت... چند مدتی دور نشده بود که برگشت... برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود بر می گرده و بقیه ی راه رو دوید ... فردا صبح دخترک برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش... وقتی به قلب ماسه ای رسید.. آرام همان جا نشست... وگل ها روپرپر کرد... وبرروی قلب ماسه ای ریخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود...
+
نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 23:30 توسط غریبه ی آشنا ( eli)
|
